خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دستان خدا نور شد
پر گرفت و از زمین دور شد
راستی من همان خاک خوشبختم
پس چرا گاهی این همه از خدا دور هستم
فوت و فن عشق
پیش بیا ، پیش بیا ! پیش تر
تا كه بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هرچه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
دوست تر از آنكه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویش ترم
هیچ نریزد به جز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیش تر
رفته بودم لب حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب ..آب در حوض نبود
ماهیان میگفتند ؛ هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده ی تابستان بود ...پسر روشن آب ...لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .....برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت ... عکس آن پیچک قرمز در آب ... که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل میزد
چشم ما بود ... روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن ...و بگو ماهیها حوضشان بی آب است
باد میرفت به سر وقت چنار ..
..من به سر وقت خدا میرفتم !.......
